شهادت حضرت زهرا(س)
نه مثل ساره اي و مريم ! نه مثل آسيه و حوّا
فقط شبيه خودت هستي ! فقط شبيه خودت زهرا!
اگر شبيه كسي باشي ، شبيه نيمه شب قدري
شبيه آيه تطهيري! شبيه سوره « اعطينا»!
شناسنامه تو صبح است ، پدر تبسّم و مادر نور
سلام ما به تو اي باران ، سلام ما به تو اي دريا!
كبود شعله ور آبي! سپيده طلعت مهتابي!
به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا!...
بگير آب و وضويي كن ، ز چشمه سار فدك امشب
نماز عشق بخوان فردا ، به سمت قبله عاشورا
***
زهرا همان غمیست كه در سینه ی علیست
پهلوشكستهایست كه آیینه ی علیست
زهرا كه دستهای به دستاس رفتهاش
لبریز دستهای پر از پینه ی علیست
زهرا همان علیست كه آیینه خداست
زهرا همان خداست كه آیینه ی علیست
افلاك را ببین كه چه بیهوده خاك را...
زهرا بگو مزار تو در سینه ی علیست
زهرا بیا ببوس گلوی حسین را
این ابتدای غربت دیرینه ی علیست
***
هرگز كسى نظير تو پيدا نمى شود
همتا كسى به عصمت كبرا نمى شود
اى كوثرى كه خير كثير از وجود توست
اسلام، جز به فيض تو، احيا نمى شود
هر چند دختران دگر داشت مصطفى
هر دخترى كه «امّ ابيها» نمى شود
بعد از تو اى شكوفه زيباى احمدى
لبهاى من، به خنده دگر، وا نمى شود
چون خواستم كه دفن كنم پيكر تو را
ديدم بدون يارى طاها، نمى شود
دادم تو را به دست نبى، چونكه هيچ كس
بر دفن جان خويش مهيّا نمى شود
خواهم كنار قبر تو، نالم شبانه روز
امّا به پيش ديده اعدا، نمى شود
اين عمر تندپا، ز فراق تو، كُند شد
امروزم اى خدا، ز چه فردا نمى شود
آيد به گوشم از در و ديوار، ناله ات
يكدم خموش، نغمه غمها نمى شود
الهام صبر، هر شبه گيرم، ز قبر تو
قلب على، و گرنه شكيبا نمى شود
گريم نهان، به ياد تو زهرا، تمام عمر
داغ تو آتشى است، كه اطفا نمى شود
جز در ظهور حضرت مهدىّ منتقم
راز نهان قبر تو افشا نمى شود
***
من آن بی بال و پر مرغم که تو بال و پرم بودی
دگر تنهای تنهایم تو تنها یاورم بودی
یگانه تکیه گاه من شهید بی گناه من
امید من پناه من نه تنها همسرم بودی
ز پا افتاده ای ای هست و بود رفته از دستم
که بعد از مصطفی تنها تو رکن دیگرم بودی
گل من تا ابد از باغبانت می کشم خجلت
که پامال خزان در پیش چشمان ترم بودی
هر آن کس داشت با من دشمنی دیدم تو را می زد
قتیل انتقام جنگ بدر و خیبرم بودی
سرآپا درد بودی پیش چشم من ننالیدی
خدا را تا کجا فکر دل غم پرورم بودی
تمام شهر با من دشمن و من یک تنه تنها
نه همسنگر خدا داند تو تنها سنگرم بودی
***
اى هماى ملكوتى كه شكسته پر تو
كه به زير پر و بال ست ز محنت، سر تو!
اى بهارى كه شد از فيض تو، هستى خرّم
گشته پژمرده چو پاييز چرا منظر تو؟!
ترجمان غم پنهانى و رنجورى توست
اين همه گريه اطفال تو بر بستر تو
سبب رنج و دواى تو ز من مى طلبند
پرسش انگيزْ نگاه پسر و دختر تو
چهره از من ز چه پنهان كنى اى دخت رسول؟!
علی ام من، پسرِ عمّ تو و همسر تو!
واى از آن لحظه و آن منظره طاقت سوز
ديدن ميخ در و غرقه به خون پيكر تو
درد دل هاى تو با جسم تو شد دفن به خاك
سوخت جان على از قصّه دردآور تو
***
کنار بستری خاموش و غمناک
علی امید خود را می کند خاک
بهار آرزویش گشته پائیز
دلش از غربت و غم گشته لبریز
به هر حالش که می آید ز سینه
خجالت می کشد شهر مدینه
نفسهایش فتاده در شماره
کند بر صورت زهرا نظاره
به هر چشمی که یارش می گشاید
توان از قلب پر سوزش رباید
به لبهای علی پیوسته آه است
گمانم مرتضی در فکر چاه است
به آرامی کنار بستر او
علی خم شد چو شمعی روی زانو
که روی یار را بهتر ببیند
ز باغ چشم یارش لاله چیند
به نجوا گفت یا زهرا غریبم
مخواه اینگونه تنهایم حبیبم
گل آلاله گلخانه من
تو هستی چهل چراغ خانه من
علی اینجا دگر یاری ندارد
کسی چون من شب تاری ندارد
ببین ای یاور شب زنده دارم
ز تنهایی گره خورده به کارم
چه شد کز همسر خود دل ربودی
مگر اشک امامت را ندیدی
چو شرح راز بر دیوار دیدم
پس از آن صورتت را تار دیدم
اگرچه روز داغ حیدر آمد
ولی شادم جدائی ها سر آمد
به همره می بری با خود صفا را
ولی دیدی چو روی مصطفی را
الا ای سوره مجروح کوثر
سلامم را رسان نزد پیمبر
***
على چون جسم زهرا را كفن كرد
شقايق را نهان در ياسمن كرد
دو نور ديده اش از ره رسيدند
به زارى جانب مادر دويدند
خود افكندند بر آن جسم رنجور
عيان شد معنى نورٌ على نور
بغل بگشاد و در آغوششان برد
چنان ناليد كز سر هوششان برد
ايا مادر! دلت از ما رميده
چو اشك افكنده اى ما را ز ديده
بيا مادر يتيمان را به بر گير
وز آفت جوجگان را زير پر گير
گل و بلبل به نغمه ناله سر كرد
بغل بگشاد و گل ها را به بر كرد
***
در عزايت اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
شمع، خاموش ست و اين پروانه مى سوزد هنوز
در ميان سينه، قلب داغدار شيعيان
از براى محسن دُردانه، مى سوزد هنوز
ناله جانسوز زهرا مى رسد هردم به گوش
از شرارش اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
مرغ خونين بال و پر را، زآشيان صيّاد برد
در ميان شعله ها، كاشانه مى سوزد هنوز
زآن شرر كاندر گلستان ولا افروختند
گل فتاد از شاخه و، گلخانه مى سوزد هنوز
در غم زهرا ز سوز آشنا كم گو «فراز»!
در عزاى فاطمه، بيگانه مى سوزد هنوز
***
ای مدینه ای همه سوز و گداز
ای شب تاریک صحرای حجاز
ای بیابان سکوت و اشک و خون
ای سپهر خیره چشم نیلگون
این سکوت این گریه آهسته چیست
این صدای ناله پیوسته چیست
خشت خشت خانه ای را زمزمه است
ناله یا فاطمه یا فاطمه است
خانه ما گرچه از خشت است و گل
پایه دیوار آن بر طاق عرش
...
وز پر خود عرشیان آورده فرش
سقف آن بالانشین کهشان
آستانش آسمان آسمان
خاک آن را شسته آب سلسبیل
گرد آن را رفته بال جبرئیل
حیف شد این خانه را آتش زدند
با کبوتر لانه را آتش زدند
خانه ای در بسته نه در نیمه باز
اهل آن چون شمع در سوز و گداز
دو کبوتر برده سر در بال من
هر دو گریانند بر احوال من
کرده بر تن چهار ساله بلبلی
رخت ماتم در غم خونین گلی
باغبانی با دو دست خویشتن
کرده خونین لاله خود را کفن
ساعت سخت فراغ آغاز شد
مخفی و آهسته درها باز شد
در دل تابوت جان حیدر است
هستی و تاب و توان حیدر است
گوئی آن شب مخفی از چشم همه
هم علی تشیع شد هم فاطمه
***
حسرت گرفته باز حصار مدينه را
غم تيره كرده است ديار مدينه را
از غربت بقيع كه غمخانه على ست
گلرنگ خون زدند حصار مدينه را
آثار خون فاطمه و غربت على
پر كرده است گوشه كنار مدينه را
در كوچه هاى شهر چو ماه على گرفت
رنگى دگر نماند عذار مدينه را
زآن گل كه از جسارت مسمارِ در شكفت
نقش خزان زدند بهار مدينه را
در خلوت بقيع به جز اشك مهدى اش
شمعى كجا بود شب تار مدينه را
من جان نثارِ مكتب اويم، مؤيّدم
دارم ازو اميد جوار مدينه را
***
خداحافظ ای روح شرم و عفاف
خداحافظ ای جان حج و طواف
خداحافظ ای لاله پرپرم
خداحافظ ای سوره کوثرم
خداحافظ ای درد من را طبیب
خداحافظ ای آشیان غریب
خداحافظ ای طایر نیمه جان
خداحافظ ای پوست و استخوان
خداحافظ ای به ز جان علی
قرار و بهار و توان علی
خداحافظ ای بانوی خانه ام
پرستوی پر بسته لانه ام
خداحافظ ای پیکر خسته اش
خداحافظ ای دست بشکسته اش
خداحافظ ای سینه چاک چاک
خداحافظ ای چادر پر زخاک
تو ماه تمام منی فاطمه
جواب سلام منی فاطمه
تو بودی به در دلم آشنا
به مشکل گشایی تو مشکل گشا
قسم بر تو و عمر کوتاه تو
به آن سینه غرق در آه تو
به آن چشم در موج خون خفته ات
به آن درد دلهای ناگفته ات
ز بعد تو ای شمع افروخته
علی ماند و یک در سوخته
غمت تار و پود من از هم گسست
ببین فاتح بدر از پا نشست
چکیده به رخ اشک تنهائی ام
تماشائی ام من تماشائی ام
ندانی چه بر روزم آورده ای
در این شهر تنهاترم کرده ای
مرا موج غم هر طرف می کشد
فراغ تو آخر مرا می کشد