كربلا،سقّا،آب

پرده ی اول(راوی):

بغضِ باران و اشكِ خشكيده
كربلا بود و مشكِ خشكيده

رَبِّ طالَ الصَّدي[1]؛عموجان!آب...
تشنه ام اي خدا؛عمو جان!آب...


پرده دوم(هدف حضرت ساقی):

كودكان تشنه اند و آبي نيست
دست و پا خسته اند و تابي نيست

بايد امّـا دوباره كـاري كرد
آب را سوي خيمه جاري كرد

مي روم تا فرات؛بسم الله
هيَ عينُ الحَياة[2]؛بسم الله

مشك را مي كنم پرآب از شطّ
"تـشـنه تا خيمه با شتاب از شطّ"

پرده سوم(راوی- حماسه مرد میدان):

مي رود مرد و مشك بر دوشش
و صـدايي همـيـشـه در گوشش...

رَبِّ طالَ الصَّدي؛عموجان!آب...
تشنه ام اي خدا؛عمو جان!آب...

آتشي در وجود سقّا بود
باز امّا دلش چو دريا بود

زد به ميدان و اسب را مي تاخت
رنگِ رخســار خصم را مي باخت

خصم، از نام او هراســـان بود
چون که او پورِ شاهِ مردان بود

او به جنـگـــــاوری زبانزد بود
کس به میـدان چو او نَشاید بود

او که در جنگ همچو حیدر بود
بـا هــــــزاران نفـر بـرابـر بود

در نبـردی کـه کـرد با دشمن
کُشت از ایشان قریبِ یکصد تن

رفت و پاي فرات زانو زد
دستها را چو کاسه در او زد

تشنه لب بود و آب مي بوئيد
ناگهان گفت:از چه مي گوئيد؟

كودكان از هلاك مي گفتند
سينه بر روي خاك مي گفتند:

رَبِّ طالَ الصَّدي؛عموجان!آب...
تشنه ام اي خدا؛عمو جان!آب...

اشـک از دیده،آب از دستان
میچکد در فرات و او عطشان

یاد لبهای خشک مولایش
اوفتاد و گَــزیــد لبهایش

کربلا تشنه بود و قحطی آب
و فقط مشک تشنه شد سیراب

مشك بر دوش مرد تا خيمه
داســتــانِ نــبــرد تا خيمه...

اسب را سوي خيمه مي رانَد
كسي از مـاجـرا چه مي داند؟

مرد را در حصـار مي گيرند
حيله اي را به كار مي گيرند

مرد،آمـاج تير و شمشير است
تشنه شيري درون زنجير است

منتظر مانده دركمينش تيغ
تا زند زخمه بر يَمينش تيغ

مرد، باكي نداشت از مُردن
تير و شمشير آبگين خوردن

از قضا تيغِ خصم كاري شد
خون بازوي مرد جاري شد

دستِ ساقي جدا شد از تن...'هـا' !
مـاند در پـايِ نخـل هـا تـنـهـا

تا يَسـارَش هـنـوز باقي بود،
مرد ميدان جنگ،ساقي بود

كار ساقي چو با قضا افتاد
دستِ ديگر هم از قفا افتاد

اسب و مرد سوار، سرگردان
مشك را مي كشيد بر دندان

بوسه باران تير،ساقي بود
عمرش امّا هنوز باقي بود

قامتش روي مشك چون خَم بود،
بـر امـيـدش هـنـوز مـحكم بود

تـيرِ دشمن دريـد مَشكش را
كرد جاري دوباره اشكش را

مـرد ِمـيـدان دچـار حِـرمان بود
آخرين خوان غُصه اين خوان بود

با عـمـودي زدنـد بر فرقش
بسته شد چشم ساقي از برقش

لحظه ي اَلوِداعْ نزديك است
"واي دنيا چقــدر تاريك است؟"

آخرين بيت ماجرا اين است
"مرد را خاكِ دشـت،بالين است."


عبدالله نظري قهفرخي"عارف"

[1] .رَبِّ طالَ الصَّدي:پروردگارا!عطش تشنگي طول كشيد.
[2] . هيَ عينُ الحَياة:فرات چشمه ي حيات است.